ســـایه سکوت   

  عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

  تماس با من

  آرشيو

  نویسندگان

فاطمه پورکریمی

  اهالی دل

دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦

  اهالی دل

رويای صدا - سعيد پورمحمودی
صداهای آشنا - زهرا و فرشته
فرياد يک ققنوس - دکتر امينی
بودای طلايی - سارا
نجوای دل - پريا
آزی - آزاده
ستاره دنباله دار - الهه شرقی
قصه همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت -الهه جون خودم
زندگی چون پيچکيست...انتهايش می رسد سوی خدا - راشين
ورود ممنوع - فرزانه
آنتن پر سر و صدا - فاطمه دهداران
حنوش
بهترين لحظه - شيوا شوق
کان ذن ريو کاراته | ميلاد ياری
عاشقانه ها - سايه
تا انتهای حضور - فاطمه
شنيده می شويد - فرزانه ناظری عزيز
مهر محبوب - حدیث
انعکاس رويا - نوشين
در کوچه باد می آيد - فرناز
آنجا تهران...راديو جوان - انوشه ی جان
شب صدا ترانه - رضا عزتی
بيا اينجا - بهاره
يک سبد ترانه - سارا
اگر دل دليل است - انوشه ی جان
دل نوشته های باران - پريسا
عشق من نود - مهرسا
لحظه تنهايی - محبوبه
هنوزم میشه عاشق شد - فرزانه عزیز
حميد محمدی
لوسه بی مزه! - بهاره
من و بابام- نسيم جان بابا
تنفس - فائزه
سفيد مثل شب - افسانه و خودم

  آمار بازدید ها

 .:: رويای صدا ::.


  RSS 2.0  

 

  عرش حق شش گوشه برپا کرده ای؟

 

                            السلام علیک یا ثار الله

 

لب تشنه ام از سپیده آبم بدهید      ***      جامی ز زلال آفتابم بدهید

من پرسش سوزان حسینم یاران      ***      با حنجره ی عشق جوابم بدهید

معجزه یعنی همین

وقتی یک تنه در مقابل سپاه هزار هزار بایستی

و حتی لحظه ای شک نکنی

معجزه کرده ای....

 

 یا حسِیــــــــــــــــــــن

سر عاشقان، سلام

امیدوارم تا حالا از ایام زیبای محرم نهایت بهره رو برده باشین و مثل من آتش به

جگرتون نیفتاده باشه که چرا نمی تونم تو مراسم عزاداری اربابم شرکت کنم!!!

از همه تون خیلی جدی درخواست دعای فراووووووووووون دارم...

این شبها شبهای امتحانه،کاروان داره می ره، داره هر چی عاشقه با خودش می بره و من هنوز اندر خم یک کوچه ام... این رسم هر ساله، دیگه عادت کردم به این، جا موندنا! دلم دیگه به این سبز رفتن ها و زرد موندن ها خو گرفته ولی اشکال نداره عیبی نداره... بشکست اگر دل من به فدای چشم مستتت، سر خم می سلامت بشکست اگر سبویی. ارباب، دلم می خواد این قدر توی این کوچه پس کوچه ها چرخ بزنم که میون تلاطم سرگیجه جواب سلامم رو بشنوم. دلم می خواد تو غریبی این کوچه ها گم بشم تا هیچ وقت غریبی نینوا رو گم نکنم؛ می خوام این قدر اینجا بمونم که که بیچاره شم،‌بیچاره ی عاشق. می خوام این قدر دق الباب کنم که پرده ها خودشون برن کنار... این قدر منتظر می مونم تا دستای مهربونتون زنجیر این فاصله ها رو پاره کنه... به امید اون روز می مونم حتی روزی که دیگر من نباشم!

الله اکبر

گفته بودم که دیگه نمی خوام از رادیو بگم ولی حرفم رو پس می گیرم، انگار عضویت حلقه ی وب رادیو جوان حک شده رو پیشونی این وبلاگ! چی کار کنم خوب؟؟؟

این روزا همه جا حال و هوای دیگه ای داره، از پرچم های سیاه تکیه ها و هیئات گرفته تا رادیو جوون و اهالی با صفاش. 

اگر دلتون گرفته و می خواین بغضش تو همین روزای عزیز و عظیم بشکنه پیشنهاد می کنم برنامه ی دلنشین  سفید مثل شب رو بشنوین که واقعا مجنونتون می کنه، ازتمام دوستانی که می خوان به عضویت جوانان عاشورایی رادیو جوان در بیان تقاضا می کنم که به سایت  www.shabesefid.com مراجعه کنن و با پر کردن فرم عضویت، یکی از جوونای عاشورایی رادیو بشن. 

راستی یه اقدام زیبای رادیو جوون در ایام محرم پخش برنامه « غافله دل » به جای پارازیته که تا دهه ی اول ادامه داره و درمورد عملیات بازسازی ضریح حرم مطهر حضرت ابوالفضل (ع) که توسط یک ایرانی انجام می شه. اگر خواستین می تونین به آدرس زیر مراجعه بکنین و از طرف منم دلی از عزا دربیارین:

تهران - میدان بهمن - فرهنگسرای بهمن - تالار امام خمینی (ره) - حسینیه ی جوانان عاشورایی.

دیگه سفارش نکنما... هر موقع هر جا دلت شکست از منم یادی بکن...

                                                                       

                                                                                یا حسین

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  بالاخره شمردمشوووووووون!!!

 

سراسیمه سلااااااااام

می خواستم شب یلدا برم که یه آپی داشته باشم ولی انگار نشد... خوب چرا میز نی؟ بچه که زدن نداره!!!! باشه بابا شلوغ نکن مثل بچه های باتربیت چشمتو بچسبون به مانیتور و ساکت بشین و فقط و فقط گوش کن، می خوام مناجاتم رو در روز عرفه برات بنویسم :

آخه خدا جون قربونت برم چند تا چند تا؟ بعد می گن چرا عربی نمی خونی بچه؟ بابا ما عربی نخونده عزیزیم

میای خیر سرت تقویم رو باز کنی تا چهار تا ماه عربی یاد بگیری بلکه تو کنکور به دردت خورد می بینی ای دل غافل روز عرفه است  تا میای نیت کنی و یخده حال و هوای عرفانی بگیری سخن گوی فضول آباد از آسمون هفتم می کشدت پایین و می گه آنفولانزای مرغی دوباره شیوع پیدا کرده است! می گی ای ددم یاندی حالا تو این ..... بوووووووووق..... چی بخوریم؟ در همین حین صدای گوسپند خریداری شده توسط همسایه توجهت رو جلب می کنه می پرسی مناسبتش چیه که این قدر حیاط گل بارون شده  می گن واسه عید قرباااااااان!

چشمات از حدقه می زنه بیرون! ای خدا مهمونا رو باید چی کار کرد با این حیاط تزیین شده؟ تا میای به چشم خواهر مادری یه نگاهکی به گوسپند بندازی و نقشه ی قتلش رو بکشی که هم همه دلی از عزا در بیارن و هم از این همه شستن خلاص شی، قلبت به رعشه در میاد  سکته ی ناقص رو که می زنی و بعد از این که توسط یکی از اطرافیان احیا شدی و عمر دوباره گرفتی می بینی موبایلت رو که رو ویبره گذاشته بودی تو جیب پیراهنا مونده! این موقع است که به فلسفه ی خلقت وسیله ی همگانی بوق پی می بری و برای روح مخترعش صلوات و به روون اون خروس بی محل هر چی فحشه می دی!!! 

با سمفونی عشق ببئیه دوباره آرامش بهت بر می گرده و متن پیامک رو باز می کنی ببینی حالا خیر سرش کی نوشته؟چی نوشته؟ به به... جوجه ها تو شموردی؟

سریعا شال و کلاه کرده و طی یک تفریح علمی راه میفتی بری جوجه هات رو بیابی که با صدای بع گوسفنده می شینی سر جات و یادتمیاد که آنفولانزای مرغی اومده... چی چی آورده؟

 بابا صد رحمت به مرام این... شیر مادرت حلالت باشه!

تو همین فکراییی که یه آن خشکت می زنه!!!شب یلداست و تولد مادر گرامته و هیچی نخریدی!!! در این موقع است که خاضعانه و با خشوع فراوان و عجز اضافی و لابه ی فصل می گی: اللهم اعطنی من رحمتک ساعة برنارد...

دعای پس از مناجات: پروردگارا به همه ی مبتلایان به درد مذکور صبری عاجل عطا بفرما...

  راستی عید غدیر هم پیشاپیش مبارکککککککک... چون تا ۲۴ دی به دلیل داشتن امتحانات ترم اول نمی تونم بیام و به وبلاگم سر بزنم پس همین الان انجام وظیفه می کنم م یگم: در سایه ی ایزد تبارک / عید همگی بود مبارک

راستی اگر به درد من یا مشابهش مبتلائین آیه ی شریفه ی اللهم مع الصابرین رو زیاد بخونین!

من خوندم وحشتناک جواب می ده

یا علی... منم از ۲ آی خیرتون فراموش نکنین

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

بی صبرانه ســـــــــــلام

یه عذر خواهی از تموم دوستانی که این مدته نتونستن بهشون سر بزنم و یه عذر خواهی دیگه به خاطر تاخیرم در به روز کردن وبلاگم.

یه چند وقتیه که هر کاری می کنم نوشتنم نمی آد به خاطر همین یکی از اشعار استاد امین پور رو که خیلی دوست دارم براتون می نویسم تا جبران مافات کنم.

] راستی شب جمعۀ پیش بود و دیدم اموات چشم انتظارن به خاطر همین یه سر زدم به وبم ببینم چند کفن پوسونده. داشتم نامۀ اعمالشو زیر و رو می کردم که دیدم این وبلاگ اصلا تکلیفش معلوم نیست. به همین خاطر تصمیم گرفتم که اینجا رو به یک مکان کاملا دل انگیز تبدیل کنم!!!! یه وب هم برای رادیو زدم اگر خواستین می تونی ازش دیدنی به عمل بیارین.

آدرسش رو هم توی لینکهام می تونین ملاحظه بفرمایین، خوب دیگه حرفی نمونده باقی

یاعلی.[

 

حسرت همیشگی

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه می کنی :

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظۀ عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

            چه قدر زود

                             دیر می شود...

 

 

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

   

 

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد

حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد

فطرت آشفت که از خاک جهان مهجور

خودگری، خودشکنی، خودنگری پیدا شد

امام رضا

امروز انگار اینجا بهشت است، عالم دگر بار به قدوم دهمین معصوم منور گشته و این تنها آواز عشق است که انسان را از میقات نفس برون کرده و به وادی ایمان رسانده...

و زمین تنها به خاطر اوست که هنوز استوار و پا برجا زمزمه های شیدایی و حضور را زنجیره وار می چرخاند تا به مقصود رساند...

تنها به خاطر اوست اگر سقوط های بیگاهمان به صعود جاودان مبدل می شود ...

و تنها به خاطر اوست اگر خورشید گرمی خلوص را به یادمان می آورد...

فرخنده میلاد هشتمین گوهر امامت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا تهنیت باد!

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  شنيده شديم!!!

 

اول: سلام

دوم: امیدوارم باتری های دل همه تون شارژ شارژ باشه

سوم: شرمنده ام به این خاطر که خیلی وقته فضای اینجا رو دلی کردم...انگار یادم رفته بود که یکی از دلایل محکم ساختن این وبلاگ برقراری ارتباط با رادیو اونم از مقولۀ جوونش بوده... می خوام با این پست یه جورایی جبران بکنم و از خجالت همگی در بیام.

 اگر شنوندۀ پای ثابت رادیو جوون بوده باشین حتما می دونستین که پنجشنبه  17 آبان دومین گردهمایی بچه های وبلاگ نویس رادیو جوون بود... اگر شرکت کردین که خدا کنه بهتون خوش گذشته باشه و اگر هم نشرکتیدین غصه نخورین که می خوام براتون شرح ماوقع بدم !!!

چشمتون روز بد نبینه... آدرس ایراد نگارشی، ویرایشی، تخصصی،... داشت، ولی ما که مأیوس نشدیم! از رو هم نرفتیم! دست به دامن ضرب المثل گیرا و امید بخش *عاقبت جوینده یابنده بود* شدیم و ژش از تلاش و کوششی پایان ناپذیر باالاخره به سالن اجتماعات رسیدیم... تازه وسط جلسه لو رفت که خیلیا از جمله آقایون استاد احمد و ختایی و ... بنده خداها تا ارسباران و کجا و کجا رفته بودن تا به بالاخره به مقصد رسیدن، ناگفته نمونه که خیلیا طی این عملیات به شدت مصدوم شدن و به محل برگزاری نرسیدن! حالا ما از دیر برگزار شدن و بازگو کردن مسائل حاشیه کاملا می پرهیزیم...

از انجایی که از شانس من شبدر چهار پر فوران می زنه! خانم هاشمی یه مشکلی براشون پیش اومدو نتوستن تشریف بیارن... آقای پورمحمودی هم که از قبل می دونستیم که کاری براشون پیش اومده و از بقیه ی گوینده ها هم خبری نبووووووووود که نبوددددددد، در نتیجه مجری نداشتیم... نتیجه ی اخلاقی اش این بود که آقای حسینی متخلص به سید بزرگوار مسئولیت خطیر مجری گری رو متقبل شدن و با تیکه هایی که به زمین و زمون می انداختن صدای خنده رو موسیقی متن محفل کرده بودن... یه سوتی بزرگ هم دادن که حالا بماند...

تریبونم که مثل جوونی آزاد آزاد بود البته از نوع ۱۸۰ ثانیه ایش... ۱۸۰ می شد ۱۸۱ صدا قطع می شد و ما فقط تصویر رو داشتیم...! فرمایشات دکتر گیل آبادی به لحظه هامون رنگ فیروزه ای زد و شعرشون دلمون رو کفتر جلد خونه ی مبارک خدا کرد... با قطعه ی با صفای جناب آقای گودرزی وحدانیت خدا رو دوباره به یادمون آورد و هوایی شدیم.

اما این حال و هوای روحانی ۲ دقیقه بیشتر طول نکشید و با اشعار استادان ختایی و استاد احمد به خنده های زعفرونی مبدل گشت. برنامه ی پارازیت هم با اجرای زنده ی سینا هنر بخش انجام می شد و هی اون وسط پارازیت می داد و به پرسولسیا به خاطر صفر صفر کردن تسلیت می گفت!

یه قرار هم با دکتر گیل آبادی گذاشتیم... هر کی بیشتر واسه ی حلقه ی وبلاگ طرفدار و وب نویس جور کنه جایزه بهش یه رادیو جیبی از نوع ما قبل تاریخش می دن...

خلاصه کلا بهمون خوش گذشتمخصوصا با اون شیرینی گل محمدیا و آب میوه ای که آخر سر بهمون دادن تازه چون بچه های خوبی بودیم و تمام مدت صامت نشسته بودیم بهمون یه تیشرت و خودکار با آرم رادیو جوون دادن!

و مخلص کلوم اینکه جاتون خیلی خیلی خالی بود و امیدوارم ۲۶ آبان در تالار بزرگ کشور، در دومین جشنواره ی قرآنی تسنیم همدیگر ببینیم.

دیگه نبینم بگین چرا از رادیو نمی نویسیااااااااااااااااا! 

 

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  قلم توتم ماست...

 

خیلی وقته که می خوام وبلاگم رو با دل نوشته ای از خودم آپ دیت کنم ولی نمی دونم چرا بهانه ای برای نوشتن ندارم آخه دوست ندارم متن رو بسازم و دلم می خواد که دلم بگه به خاطر همین نمی گم دستنوشته چون این دلم بود که می نوشت، همیشه...

نون والقلم...

سهم من از زندگی همین کاغذ و قلم بود، برگه ای امتحانی که اولش سفید بود مثل دونه های سر به زیر برف و مثل شکوفه های دلتنگ بهار، ولی حالا پر از خط خطی های بی حاصل، پر از پرسش های بی جواب... نگاه قلمم راه پر پیچ و خم زوال رو طی می کرد و با هر چرخش و گذرش بر روی کاغذ، اسطوره ای رقم می زد به نام حادثه و قصه ای به رنگ سرنوشت... می نوشت تا شاید پشت برزخ ناپیدای کلمات برسه به نور، به یه دست که همیشه لب درگاه عطش، سخت چشم انتظارثانیه های تقرب و وصله.

مقصد سفرش: لایتناهی؛ هدفش از رفتن: جاوید میراندن دقایق حضور و برای حک کردن هر کدوم از این خاطره ها توی ذهن بی سامان حیات، باید می چرخید و می چرخید، باید بها می داد برای موندن رد پاهاش روی ساحل شنی زمان. می گشت و با هر حرکتی خطی و نشونی بر جای می گذاشت تو دل بی قرار دقایق سپری شده. جوهر وجودش می رفت تا دالان زندگی رو پر کنه از لذت بی ثمر. حیف... حیف که وقتی به خودش اومد که دیگه نمی تونست وجودشو به رخ بی ریای کاغذ بکشه و واسۀ دل شیداش اثری به یادگار بکذاره. سعی می کرد ولی هر بار پرندۀ آمالش نومید به آشیونۀ حسرت باز می گشت. قلم حالا همۀ وجودش شده بود یه آرزو، آرزوی دوباره نوشتن، اما دیگه رمقی براش نمونده بود. هر چیز داشت داده بود تا وجود گم و ناپیدای خاطراتش رو تو دل وسیع و پاک کاغذ جا کنه. بهاشم داد، جوهرشو همۀ وجودشو پای این آروز باخت. و حالا فقط تنها یادگارش همین واژگان سلسله وار و مبهمیه که برای فرار از انهدام نوشته، همین لغاتی که بی هدف توی قمار بی سرانجام زندگی باخته بود!! فقط رفته بود تا سرنوشتش مثال رهگذری آوازه خوان نشه. اون کاغذ افسانه ام بود، وجودم بود، دلم بود و اون قلم عمرم بود که هدر رفت پای هیچ پای پوچ پای
آروزی بی سامان بقا... نیست شد برای از خود نوشتن ها و به بیخود رسیدن ها، و تو این بازی گنگ کلمات فقط نقطه بود که هیچ وقت نخواست فنا بشه، نمی خواست آخرین حرف باشه از ورق زندگیم و من هرگز به پایان فکر نکرده بودم، به اینکه یه روز با این قلم باید آخرین غزل رو هم زمزمه کنم وصفحه رو به یادگار بگذارم و برم.

دیر شده بود... دیگه رسیده بود اون وقت موعود و باید می رفتم و فقط اینو می دونستم که هنوز خیلی کاغذ مونده که باید پرشون کنم، اما این بار دیگه نمی دونستم باید چی بپردازم که ارزش عمرم رو داشته باشه؟؟؟ رفتم تا این بار جوهر قلمم رو خودش پر کنه، با هر رنگی دوست داره...

خلاصه قلم رفت و کاغذ تنها توی شهر قصه ها، منتظر موند تا اون روز معهود برسه و نوبت فراخوانی همۀ برگه ها بشه. از اون روز تا حالا قلم های زیادی اومدن و رفتن ولی نگاه مشتاق هیچ کدومشون  به آخرین وداع واژگانم نیفتاد...

........ دبیر زیست: "بچه ها یادتون باشه سر امتحان نهایی، بی دلیل برگۀ امتحانی رو پر نکنین، وقتتون رو صرف مطالب مهم بکنید، اول اونا رو بنویسین و بعد برین سراغ بقیۀ جوابها، اینجوری احتمال اینکه زمان از دست تون بره خیلی کمتره

 

 

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  درس این است...

 

تا تو هستی او نیز هست، درس اینست، یعنی که هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده غافل نباش. مارهای سرکوفته از گرمای فتح و غفلت جشن و غرور قدرت، باز سر برمی دارند، رنگ عوض می کنند. نقاب دوست می زنند و از درون منفجرت می کنند، سلاح را از دست مگذار که ابلیس را اگر از در بیرون کنی از پنجره باز می گردد، در بیرون بکوبی در درون سر بر می دارد. در جنگ ناتوان کنی، در صلح توان می یابد و تو، چه ساده لوح مبارزی و بی فکر و روشنفکر...

ابلیس دشمن هفت رنگ است و هفتاد دام! پس بگو:‌قل اعوذ بربّ الفلق... و بر خیز...!

عید سعید فطر برهمگان مبارک!!!

یک ماه از خوان نعمتش خوردیم، حبیب حریمش بودیم، مهمونش بودیم و اکراممون کرد...

شب های قدر از قرآن سراغ گرفتیم، بی فلسفه بافی و تصوف بازی و معماهای سرگیجه آور کلامی، صاف و ساده و روشن و قاطع، آنچنان که هر امی ای به خوبی می فهمد.

هوای دلمون ابری شد و مرغ عشق قلبمون پر کشید تا ته کوچه ی شیدایی... حضورش رو حس کردیم،‌دستمون رو دادیم به دستش و شدیم یدالله... نفسمون رو ذبح کردیم و ابراهیم وار تا سوی بی نهایتی هجرت کردیم. با چوبدست شبانیمان، بر سر خداوندان زمین تاختیم و بت شرک را تکه تکه بر بستر خاک آلود تاریخ روانه کردیم... از خاک تا به افلاک برخواستیم و نوای أنا الحق سردادیم و اینک موصم شده و رشد و غی از هم جدا گشته و مرز هریک شده است.

ایام مزد و رحمتی دوباره گشته و تو در صف این به جاوید رسیدن لحظه ای درنگ کن و به ایمان و پیمانت بیاندیش!!!

بیاین امشب به بلندای ماه رمضون عاشقی کنیم، عاشقی کنیم...

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم...

 

الهی و ربی من لی غیرک؟

من علیم که خدا قبله نما ساخت مرا           

جز خدا و نبی و فاطمه نشناخت مرا

من که یکباره در از قلعۀ خیبر کندم                      

داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا

شهادت مولای متقیان، امیر المؤمنین (ع)، قسیم النّار و الجنـــّـــة تسلیت باد...

به خدا قسم که روم نمی شه بگم شیعۀ امیرالمؤمنیم؛ خیلی بد کردم خیلی، امشب حتی روم نشد تو آینه به چشم های خودم نگاه کنم دیگه چه برسه به اینکه بخواهم به خاک زیر پای حضرت امیر بنگرم. ای خدا، ای خدا یعنی می شه؟ می شه ببخشی؟ اگر درها به رویت بسته شد دل بر مکن با من /‌ بر این خانه تو دق الباب کن وا کردنش با من...

و تو نیستی و عطر تو در عمق لحظه ها جاریست...

می گن امشب آخرین شبه، آخرین فرصته، امشب می خوام به بلندای قدر عاشقی کنم، عاشقی کنم.

زین آتش نهفته که در سینۀ من است 

خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

این روز ها روزهای دل دل کردن ثانیه های حضوره، وقت باریدن چشم ها برای سیراب کردن کویر تشنۀ حسرته. باید فراموشی رو فراموش کرد و سپرد به تلخی دوران. دیگه تموم شد روز های بی خبری،‌از کف رفتن فرصت ها و رحمت ها... امشب اون پیله تنیده می شه و پرهای آدمیت شکل می گیره.

خیلی وقت بود که برای خواستنش راه رو اشتباهی می رفتیم، خدا رو دور می زدیم و حقیقت رو ندیده می گرفتیم، اما حالا یه راه میانبر پیدا کردیم. توی این شب ها چه بخواهیم چه نخواهیم همه دل از جاده خاکی های نفسمون بریدیم و پا گذاشتیم توی صراطی که فقط به خودش می رسه این روزها خدا دوباره از سر تواضع و عشق یه بهونه واسۀ نوازشمون گیر آورده، واسۀ‌ دوباره بخشیدنمون، دوباره عاشق شدنمون...

کاش می تونستیم این لحظات رو تو قلب سرد زمان حک کنیم که تا همیشه حلاوت بندگی رو بچشیم ولی شاید شیرینیش به همین برگشت ناپذیریه. شاید همین دست نیافتنی بودنه که می کوبدمون و می سازدمون.

این روزها یه اتفاق هایی داره میفته، یه درهایی باز می شه، خدا تو رو توی خلوتش راه می ده و تو می شی یه مهمون واقعی، می شی محرم حرمش، می شی حبیب درگاهش ، زانو به زانوی خودش می شوندت و باهات حرف می زنه، باید گوش کنی، این روز ها صدای خدا خیلی بلنده، بلندتر از هر زمان دیگه ای، فقط باید کلید انصاف رو بچرخونی و قفل قلبت رو باز کنی و اون وقت از نو متولد می شی، انسانی از او با او و به سوی او... این مهمه *به سوی او*. حالا وقتشه، وقتشه که جواب سلامش رو بدی وبا تموم وجودت بگی:

لبیک

اللهم لبیک

لبیک لا شریک لک لبیک

إن الحمد و النعمت لک و الملک

لا شریک لک لبیک...

موصم شده، از تنگنای محبس دنیا برون درآ و حج کن، حج کن...

محبوب من، محبوب من

           آقای من، من و به غلامی بخر

                         یه پول سیاه بفروشمو

                                             دوباره مفتی بخر...

ارزون ترین جنس حراجی می شم

                  دور تو می گردم و دور تو می گردم و دور تو می گردم و

                                     !!! حاجی می شم، حاجی می شم                  

(متن بالا رو همین امشب نوشتم اگر به دل نمی نشینه یا کم  کاستی داره به روح

بزرگتون عفو کنید)

مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی ...

 

 

 

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  گوش این طایفه آواز گدا نشنیده است...

 

تهنیت باد!

تا خدا دارد خدایی می کند                      مجتبی مشکل گشایی می کند

ستایش مخصوص خداییه که هر وقت صداش می کنم منو پاسخ می ده، با اینکه نافرمانیش رو می کنم اما هر چیز شرم آوری رو از من می پوشونه، و با اینکه شکرش رو به جا نمی آورم نعمتش رو بر من بزرگ می کنه. چه موهبت هایی که بر من نبخشیده... پس او را ستایش کرده، بر او آفرین می گویم و او را به پاکی یاد می کنم...

ای خدا مرا به نور مقام عزتت که بهجت و نشاطش از هر لذتی بالاتر است، در پیوند تا آنکه شناسای تو باشم و از غیر تو روی بگردانم؛ آمین!!!

در صحرای زمین عشق باریده است و زمین تر شده و چنان که پای مرد به گلزار فروشود پای تو به عشق فرو می رود ...

میلاد پر جبروت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) بر جهانیان گوارا باد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                                                                                                            

قلمرو مهرت اون قدر وسیعه که عاجزم از بیان واژه ای که حصاری باشه برای انتهای این همه لطف. به رسم یادگاری، روی هر لحظه از ساحل دوران حک می کنم:

*تا بی نهایت ممنونم از همای مهری که گذاشتی تو هوای دلم پر هاش رو باز کنه و تا عمق وجودم اوج بگیره*

مرسی، مرسی، مرسی، مرسی، متشکرم از تمام عزیزانی که لطف کردن و تولد این بندۀ حقیر رو تبریک گفتن. شرمندۀ اخلاق و معرفت همه تونم و امیدوارم لیاقت این همه محبت رو داشته باشم و شدیدا خجالت زدۀ همۀ عزیزانیم که برام کامنت گذاشتن و مشغله های درسی مجالی برای تشکری در خور باقی نگذاشت.

از همۀ دوستان گل ونازنین یک سبد ترانه هم از صمیم قلب سپاسگزارم و به قول خودشون یه تشکر ویژه از:

۱ ) جناب آقای پورمحمودی

۲ ) جناب آقای دکتر امینی

۳‌ ) جناب آقای محمدی

۴ ) انوشه میرمجلسی نازنین

۵‌ ) فرزانه ناظری عزیزم

۶ ) سارا فراهانی دوست داشتنی

۷ ) شیوا شوق گل و مهربون

و خیلی ممنونم از تو، بله خود تو، که برام کامنت گذاشتی و دل کوچک دوستت رو وحشتناک شاد کردی. ضمنا هر کسی دوست داره تولدشو بگه تا منم با یه کامنت بی ریا تولدشو تبریک بگم ( بگمااااااااا توی این عملیات به بچه ها خیلی فشار میاد‌!!! )

و به رسم عادت  معهود : منم سهیم ثانیه های جاودان تقربت کن...  

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو

 

  این سنگ قبر ، کادوی روز تولدت...

 

تولدم مبارک!!! 

*تاریخ تولد فقط یه بهانه است تا اومدنت رو فراموش نکنی!*

"هیچ مو جودی تا ابد زنده نمی ماند، تنها زندگی جاودانه است؛ حتی متلاطم ترین رودخانه ها نیز در آغوش دریا آرام می گیرند."

اسرافیل در صور دمید و این آغاز قصۀ ناپیدای خلقت بود، ابتدای دیدن بود و اولین شنیدن. اومدیم نه برای موندن بلکه برای رفتن؛ خلق شدیم تا درک کنیم واژگان گمگشته ای رو که تنهایی تک نگین صندوقچۀ دلشون بود. قرار اولمون این بود که معنای مطلق ابدیت رو بجوییم، روی بدی ها خط قرمز بکشیم و جلوی خوبی ها سه نقطه بگذاریم. امید رو قاب کنیم و بزنیم به دیوار نم کشیدۀ پلک هامون تا همواره روی ریل خیس نگاهمون، غزل گذشتن رو آواز بزنه.

بسم الله گفتیم و پا گذاشتیم روی خاک ولی الحمدلله جایش رو به فراموشی داد.

همیشه یادمون موند که اسرافیل نفس دمید ولی یادمون رفت که هر دمی یه بازدم داره، از خاطر بردیم که یه روز روشن، خیلی خیلی روشن، ازرائیل این نفس رو باز می ستاند. و نخواستیم بدونیم مرگ فاصلۀ کوتاه بین هر دم و بازدمه.

همه به مرگ مدیونیم، هر کدوم هر موقعی که قراره، و این قرار نه سوخت و سوز داره و نه دیر و زود. فقط باید باور داشته باشیم که با رفتن چیزی از دست نمی دیم؛ ایمانی لازم داریم تا بفهمیم پشت رواق هر مرگ یه تولد، سخت چشم انتظاره... این طوری شاید نفس کشیدن ها جور دیگه ای برامون جلوه پیدا می کنه!

************************

قابل توجه کنفین محترم ، دانش آموزان و دانشجویان عزیز!

طبق مصوبۀ جدید مجلس، خیتی مالیات داره و دماغ سوخته خریداااااااااااااااار!

می بینم که دانشگاه ها و مدارس از "دیگه دارن باز می شن" گذشته و رسما "باز شدن"؛ و طبیعتا  برای محصلینی مثل من آسایش تا دو سال دیگه ممنوعه ...!!! فقط برام دعا کنین که خدا یه همتی بهم بده تا آرزوهامو به بهای تنبلی به دست بی خیال زمونه نفروشم.

در شب های نازنین احیاء هر وقت احساس کردین سوزن پرگار دلتون روی ابدیته و دور نور مطلق می چرخین، من رو هم سهیم ثانیه های تقربتون بکنین.

* و در پایان از خودمان به خاطر اینکه نزول اجلال فرموده ایم و برای برگزاری مسابقات همه جانبه، مورخ دوم مهرماه، به این دنی سرزمین پای مبارک خویش را نهاده ایم، رسما سپاسگزاریم، قربون خودم برم چاکرمم هستم*

هم اکنون نیازمند هدایای سبزتان هستیم ، بنیاد مور متولدین خاص. 

] راستی این روزا اگه کسی بهتون "سنگ قبر" هدیه داد اصلا تعجب نکنین چون معلومه که طرف خیلی دوستتون داشته که هدیه به این گرونی براتون خریده. [

 

 

 

فاطمه پورکریمی

هر چه ميخواهد دل تنگت بگو